امروز 1385/12/12 شنبه
1-زنگ اول حسابان طبري (لازم به معرفي نيست)
بعد از درس دادن شروع به حل تمرين کرد و يک اس ام اس هم خواند (محض اين که ما هم هستيم ما هم موبايلداريم و افه کلاس)"تنها قلبي که براي تو مي تپد قلب خودت است"
2-دين و زندگي آقاي رمضانعلي خواجه
امتحان دين و زنگي داشتيم و ايشان هم امتحان گرفتند و بعد از امتحان قرار بود تعدادي از بچه ها براي ديدار با علما بروند من هم که ديدم زنگ بعد عربي داريم با آقاي خواجه رفتيم.
3-عربي محمد نوروز عليپور
نويسنده اين وبلاگ در آن واقع حضور نداشته ولي بشنويد از بچه ها:
الف)پويان:بعد از زنگ تفريح عليپور وارد کلاس شد و از همان اول رو به محسن گفت"عجب آدمايي پيدا مي شوند... به معلمشون احترام نمي گزارند ... توخيابون به آنها فوش مي دهند... به بزرگتر از خود احترام نمي گزارند..."(در اين هنگام محسن تا يک ربع مانده به زنگ صبر کرد بعد گفت)
محسن:"آقاي عليپور (به سبک جهانگيري) چرا همش مارا نگاه مي کنيد."
عليپور: فوش +18
محسن:سکوت...
عليپور:(با رفتن به سمت محسن) درزم به درز مادرت و پدرت (اِ اِ اِ اِ اِ اِ...)
محسن:من بيرون به تو فوش دادم تو نبايد تو کلاس يه من فوش بدي...
عليپور:فوش 19+
محسن:فوش 20+
عليپور:بيرون آقا ... بيرون...(به سبک طلايي افضلي)
زنگ خورد.
محسن در يک حرکت بيرون رفت دست آقاي جهانگيري (کوچک) را گرفت و بعد وارد کلاس کرد معلم ها که فکر کردند مي خواهد جهانگيري را بزند جلوش را گرفتند وقتي جهانگيري وارد کلاس شد آقاي شجيعيي هم خواست وارد شود که در يک حرکت غير امدي محسن در رابست و دماغ شجيعي هم محکم به در خورد اما بشنويد از عليپور اين آقا که با رفتن محسن کپ کرده بود به تور غير قابل جلوگيري از خنده به طرف عينک خود رفت و جعبه عينک را برداشت و باز مي گذاشت اين عمل تا خوردن ضربه به شجيعي به در ادامه داشت با آمدن جهانگيري محسن همان فوش هارا به عليپور داد و شجيعي هم عبيپور را گرفت و جهانگيري و بچه ها هم محسن را...
حالا بشنويد از دفتر آقاي شجيعي خواستار اخراج شد طبري هم از همه جا بي خبر گفت بايد تنبيه شود آقاي عليپور هم قرمز مثل لبو شده بود
زنگ چهارم طبري
باز هم حل تمرين بود و ما آمديم و از قضايا خبر دار شديم و بعد دو نفر را براي شهادت بردند که آنها هم از محسن پشتيباني کردند و گفتند بهتر است با يک معذزت خواهي حل شود جهانگيري هم موافق مي شد چون اگر کار به جاي باريک مي کشيد پاي هردو گيربود. و بالاخره هم محسن بود.
طبق محاسبه اي که من با محسن کردم اين فرد تمام حرف ها را تآييد کرد و ماجرا پنجشنبه را بدين شرح نوضيح داد
محسن : من و عليرضا پنج شنبه داشتيم مي رفتيم تا اينکه اين آقا را ديديم که رفت وارد لوازم تحرير فروشي شد و بعد ما هم رفتين جلو تر و بعد من به عليرضا يه چيزي گفتم و اين به خودش گرفت و بعداً دوباره گفت اصلاً من با خودش بودم.
البته تمام اين اتفاقات توسط فيلم بردار ما ضبط شده است.
1-زنگ اول حسابان طبري (لازم به معرفي نيست)
بعد از درس دادن شروع به حل تمرين کرد و يک اس ام اس هم خواند (محض اين که ما هم هستيم ما هم موبايلداريم و افه کلاس)"تنها قلبي که براي تو مي تپد قلب خودت است"
2-دين و زندگي آقاي رمضانعلي خواجه
امتحان دين و زنگي داشتيم و ايشان هم امتحان گرفتند و بعد از امتحان قرار بود تعدادي از بچه ها براي ديدار با علما بروند من هم که ديدم زنگ بعد عربي داريم با آقاي خواجه رفتيم.
3-عربي محمد نوروز عليپور
نويسنده اين وبلاگ در آن واقع حضور نداشته ولي بشنويد از بچه ها:
الف)پويان:بعد از زنگ تفريح عليپور وارد کلاس شد و از همان اول رو به محسن گفت"عجب آدمايي پيدا مي شوند... به معلمشون احترام نمي گزارند ... توخيابون به آنها فوش مي دهند... به بزرگتر از خود احترام نمي گزارند..."(در اين هنگام محسن تا يک ربع مانده به زنگ صبر کرد بعد گفت)
محسن:"آقاي عليپور (به سبک جهانگيري) چرا همش مارا نگاه مي کنيد."
عليپور: فوش +18
محسن:سکوت...
عليپور:(با رفتن به سمت محسن) درزم به درز مادرت و پدرت (اِ اِ اِ اِ اِ اِ...)
محسن:من بيرون به تو فوش دادم تو نبايد تو کلاس يه من فوش بدي...
عليپور:فوش 19+
محسن:فوش 20+
عليپور:بيرون آقا ... بيرون...(به سبک طلايي افضلي)
زنگ خورد.
محسن در يک حرکت بيرون رفت دست آقاي جهانگيري (کوچک) را گرفت و بعد وارد کلاس کرد معلم ها که فکر کردند مي خواهد جهانگيري را بزند جلوش را گرفتند وقتي جهانگيري وارد کلاس شد آقاي شجيعيي هم خواست وارد شود که در يک حرکت غير امدي محسن در رابست و دماغ شجيعي هم محکم به در خورد اما بشنويد از عليپور اين آقا که با رفتن محسن کپ کرده بود به تور غير قابل جلوگيري از خنده به طرف عينک خود رفت و جعبه عينک را برداشت و باز مي گذاشت اين عمل تا خوردن ضربه به شجيعي به در ادامه داشت با آمدن جهانگيري محسن همان فوش هارا به عليپور داد و شجيعي هم عبيپور را گرفت و جهانگيري و بچه ها هم محسن را...
حالا بشنويد از دفتر آقاي شجيعي خواستار اخراج شد طبري هم از همه جا بي خبر گفت بايد تنبيه شود آقاي عليپور هم قرمز مثل لبو شده بود
زنگ چهارم طبري
باز هم حل تمرين بود و ما آمديم و از قضايا خبر دار شديم و بعد دو نفر را براي شهادت بردند که آنها هم از محسن پشتيباني کردند و گفتند بهتر است با يک معذزت خواهي حل شود جهانگيري هم موافق مي شد چون اگر کار به جاي باريک مي کشيد پاي هردو گيربود. و بالاخره هم محسن بود.
طبق محاسبه اي که من با محسن کردم اين فرد تمام حرف ها را تآييد کرد و ماجرا پنجشنبه را بدين شرح نوضيح داد
محسن : من و عليرضا پنج شنبه داشتيم مي رفتيم تا اينکه اين آقا را ديديم که رفت وارد لوازم تحرير فروشي شد و بعد ما هم رفتين جلو تر و بعد من به عليرضا يه چيزي گفتم و اين به خودش گرفت و بعداً دوباره گفت اصلاً من با خودش بودم.
البته تمام اين اتفاقات توسط فيلم بردار ما ضبط شده است.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:9  توسط علی
|
